تبليغاتX
پیچ جاده آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی

پیچ جاده آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی

از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم

آدرس جدید وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 4:22  توسط علی  | 

The End

سلام به همه ی دستای عزیزم

این وبلاگ دیگه آپ نمی شه ... اون کسی که نباید پیداش می کرد نمی دونم چی جوری پیداش کرد.

اما مهم نیست .... در هر صورت خوشحال شدم این چند وقته دوستای خوبی پیدا کردم ...

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:3  توسط علی  | 

داستان بیسکوییت ( با تشکر از دوست عزیزم جناب '' Khodam '' ) بسیار زیباست

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»


ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط علی  | 

فراتر از بودن

ما ميخواهيم که دوستمان بدارند.خواستن در اين جمله زيادی است.بهتر است بگوييم :در آرزوی ان هستيم که دوستمان بدارند.

صميمانه و ساده لوحانه در آرزوی ان هستيم که دوستمان بدارند.اما در باور و رويايمان اشتباه ميکنيم.انچه در واقع ارزويش را داريم اين است که ما را ترجيح دهند. دوست بدارند٬بلی ؛ولی کمی بيشتر از ديگری...ترجيحمان دهند!

يک کودک ۲ ساله به راحتی اين را در می يابد.ما چه بيش تر از يک کودک دو ساله داريم؟

ما عشق و ترجيح را باهم اشتباه ميگيريم٬ عشق و تعالی را٬ عشق و آرامش را.برای کاستن از اين اشتباه بايد انديشه مان را زير دوش مرگ بگيريم٬در کسانی که دوست می داريم بايد به آن چيزی دست يابيم که پس از مرگشان باقی میماند: به نام خالصشان٬ قلب بر باد رفته شان٬ زندگی شان را که با ما يکی نيست٬ که از ما جداست٬ به ما بستگی ندارد... عشق هم مانند مرگ همه چيز را ساده ميکند.  نام حقيقی عشق سادگی است.عشق مانند مرگ ويژگی های کوچکی را که هريک از ما به آنها به شدت وابسته ايم و در مورد آنها به ديگران ايراد ميگيريم از بين می برد.

شاید این دو پرنده هم برای اینکه یک عمر در کناره هم زندگی کنن ترجیح دادن یک عمر تو یک قفس شیشه ای زندونی باشن.....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:1  توسط علی  | 

باز باران بی ترانه

باز باران بی طراوت کو ترانه؟!

سوگواری ست ، رنگ غصه خیسی غم می خورد بر بام خانه

 طعم ماتم یاد می آرم که غصه قصه را می کرد کابوس ،

بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش، می دویدم،

می دویدم توی جنگل های پوچی زیر باران مدیحه رو به خورشید ترانه رو به سوی شادکامی،

می دویدم ، می دویدم هر چه دیدم غم فزا بود غصه ها و گریه ها بود بانگ شادی پس کجا بود؟

 این که می بارد به دنیا نیست باران نیست باران ،  گریه ی پروردگار است، اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم می دویدم مثل مجنون با دو پایی مانده بر ره از کنار برکه ی خون.

باز باران بی کبوتر بوف شومی سایه گستر باز جادو باز وحشت بی ترانه بی حقیقت کو ترانه؟!

 کو حقیقت؟! هر چه دیدم زیر باران از عبث پر بود و از غم لیک فهمیدم که شادی مرده او دیگر به دلها مرده در این سوگواری...

( در یادی از شعر زیبای گلچین گیلانی)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:52  توسط علی  | 

از یاد مبر ای دوست !

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط علی  | 

امام رضا (ع )

سلام دوستان عزیز

شرمنده که یه مدتی نبودم .... رفته بودم زیارت امام رضا (ع) .....

شفای همه ی مریض ها رو از امام رضا خواستم .....

خیلی سبک شدم . راستش دلم از این زمونه و آدماش خیلی پره ....

امام رضا تنها کسیه که وقتی به درد و دلم گوش میده عصبانی نمیشه ....

ای کاش که یکی رو داشتم که با هاش به آرامش برسم .. نه اینکه آرامشم رو بر هم بزنه ....

یکی مثل ماردم......................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:5  توسط علی  | 

داستان 2 دوست

 
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:10  توسط علی  | 

واقعا طبیعت انسان چیست

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:0  توسط علی  | 

فرشته ی روی زمین

کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:57  توسط علی  | 

مادر

صحنه اول :
    مرد مي خواست از خيابان اصلي به کوچه فرعي بپيچد . سرعتش را کم کرد ، راهنما زد و پيچيد . درست در سر تقاطع با يک موتوري شاخ به شاخ شد . موتوري که با سرعت از فرعي بيرون مي آمد ، تعادلش را از دست داد و به زمين خورد . ضربان قلب مرد بالا رفته بود و نفس نفس مي زد . با عصبانيت و ترس از اينکه نکند موتوري طوري شده باشد پياده شد . موتوري سر پا ايستاد . سر زانوهايش خراشيده بود و خاکي شده بود . به غير از اين طوريش نبود . مرد  به او پرخاش کرد : " اينجوري از فرعي بيرون مي آيند ، مادر ... ؟ "
لحظه اي بعد مشت موتوري بود که به بيني مرد خورد . هنگامه محشر به پا شد . مردم به دور آنها که دست به يقه شده بودند جمع شدند . موتوري فرياد مي زد : بي همه چيز ، چرا فحش ناموسي مي دي ؟"


 

 و مرد نعره مي زد :" بي همه چيز تويی ، مردم را جون به لب می کنی ، بی قانونی می کنی و دو قورت و نیمت هم باقیه ؟ "
ساعتی بعد مرد و موتوری با بنی و لب خون آلود در راهروی کلانتری نشسته بودند و با چشم و ابرو همدیگر را تهدید می کردند .


 


صحنه دوم :


 

مرد خسته از روزی چنین پر دردسر با اعصاب داغون به خانه برگشت . اول کمی با اهل خانه پرخاش کرد . ولی بعد پشیمان شد . تقصیر آنها نبود که تصادف کرده بود و تقصیر آنها نبود که با یک آدم بی منطق دعوایش شده بود . به ناچار برای آنکه کمتر ایجاد تنش کند و آرام بگیرد به اینترنت پناه برد. یکی از وبلاگهای محبوبش را که یکسال بود هر شب می خواند و گهگاه برای آن نظر می داد ُ باز کرد . 


 

نویسنده این بار نوشته بود :


 

 " امروز حال مادرم بدتر شده بود . با دکتر تماس گرفتم . گفت باید آمپولی را که گفته بود سریعاً تهیه کنیم . با خواهرم تماس گرفتم. سرکار نبود . برای همکارش پیغام گذاشتم . موتور آقا رضا را قرض گرفتم . اینقدر هول بودم که نفهمیدم چطور از کوچه بیرون آمدم  ، با یک سواری تصادف کردم . می خواستم عذر خواهی کنم که به مادرم فحش داد . خونم به جوش آمد و یک مشت به صورتش زدم .
   نمی دانم اگر خواهرم به موقع پیغام من را دریافت نمی کرد ، مادرم در چه حالی بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:44  توسط علی  | 

شيطان

دو پسر بچه ايستاده بودند و عبور شيطان را مي نگريستند، نيروي مجذوب کننده چشمانش را هنوز به ياد داشتند.
- واي، از تو چه مي خواست ؟
- روحم را و از تو چه خواست؟
- سکه اي براي آنکه تلفن کند.
- بهتر است برويم و چيزي بخوريم.
- آري. خيلي دلم مي خواهد اما نمي توانم . زيرا تنها سکه ام را به او دادم.
- اشکالي ندارد در عوض من صاحب سکه هاي فراواني شده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:37  توسط علی  | 

همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است

همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:22  توسط علی  | 

آغاز اولین بوسه

 

                          

 

می دانی اولین بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هایش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شیرین بود. ادامه دادن....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:7  توسط علی  | 

مراحل تکمیل انسان

انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن پا عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق

که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابديت مي گذاری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:0  توسط علی  | 

طعم عشق

دخترک چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید

به تمام خاطرات خوبش فکر کرد

روسریش رو توی باد رها کرد

دستی توی موهاش کشید و تو هوا رهاشون کرد

دستاش رو باز کرد و از روی پل پرید

باد با سرعت تو صورتش خورد

قطره های اشک رو از چشماش جدا کرد

آروم چشم هاشو باز کرد

موج های آب به سمتش می اومد

ناگهان متوجه کسی در کنارش شد

پسرکی لاغر اندام و بلند قد با مو های لخت

بین زمین و آسمون نگاهاشون به هم گره خورد

دله دخترک لرزید

نمی تونست نگاهش رو جدا کنه

پسرک با نگاه پرخواهشش اون رو صدا می کرد

احساس آرامش عجیبی کرد

یه حس عالی

چیزی که یه عمر دنبالش بود

دخترک عاشق شد

پسرک عاشق شد

اما دیگر برای هر ۲ دیر شده بود

با این حال هر ۲ واسه اولین بار و آخرین بار طعم عشق را چشیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:42  توسط علی  | 

"  شهادت امام حسین رو به شما دوستای عزیزم تسلیت میگم  "

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:55  توسط علی  | 

داستان تنهایی یک مرد یخی

 
در سرزمین یخ ها ، مرد یخی در میان انبوه یخ ها تک و تنها بود

مرد یخی تنها بود و به این تنهایی خو گرفته بود

سالها میگذشتند و مرد یخی باز تنها بود

فرشته ای مهربان وقتی تنهایی مرد یخی را دید به سوی او و به سرزمین یخ ها آمد

فرشته آمد تا تنهایی مرد یخی را از بین

مرد یخی دیگر تنها نبود ، او اکنون همزبانی داشت که میتوانست حرفهایش را به او بگوید و اشکهای یخی اش را به پایش بریزد

ولی دست روزگار بازی دیگری رقم زد

بادهای سرد شروع به وزیدن گرفت و هوا سردتر از قبل شد

فرشته مهربان احساس سرما کرد . وجودش میلرزید ولی باز تحمل کرد

مرد یخی نمیتوانست با وجودش به فرشته گرما ببخشد چون وجودش سراپا یخ بود

هوا سردتر شد ، فرشته مهربان در حال یخ زدن بود . تنش از سرما بیحس بود و دیگر توان تحمل سرما را نداشت

فرشته مهربان برای مرد یخی از سرزمین فرشته ها گفت

سرزمینی که دیگر سرد نبود و خورشید با تمام نیرو آنجا را گرما میبخشید

مرد یخی برای جلوگیری از یخ زدن فرشته او را به آن سرزمین برد

سرزمینی گرم، سرزمین فرشته ها

ولی مرد یخی متعلق به این سرزمین نبود

گرما با مرد یخی بیگانه بود و اورا آب میکرد

مرد یخی ناچار بود از گرما بگریزد و فرشته از سرما

پس فرشته در سرزمینی که بدان تعلق داشت  ماند و مرد یخی به سرزمین یخ ها بازگشت

آری مرد یخی محکوم به تنها بودن در سرزمین یخ هاست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:33  توسط علی  | 

ای کاش همه ی آداما وقتی دروغ می گفتن دماغشون دراز می شد

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری فته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:57  توسط علی  | 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست ؟!

                            دوره دوره ی ارزانیست

                                   چه شرافت ارزان !!

                                         تن اوریان ارزان !!

                                              و دروغ از همه چیز ارزانتر ................

                                                   آبرو قیمت یک تکیه ی نان

                                                         و چه تخفیفه بزرگی خورده است !!!

                                                      " قیمت هر انسان "

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:55  توسط علی  |